سلام من مدیر سایت www.jaraghe.co هستم بزودی در نظر دارم یک سرویس بلاگ نویسی قوی راه اندازی کنم و یک سرویس کسب درآمد دانشجوی کاردانی کامیوتر گرایش نرم افزار هستم متولد سال 1369 هجری شمسی 1299 میلادی از اعداد 40 تا 49 و روزهای چهارشنبه و ماه 4 سال خیلی خوشم می اید ؛ به اینترنت و رمان و موسیقی علاقه دارم امیدوارم از بلاگم خوشتون بیاد شماره ارسال نظرات 09379109285 و شماره تماس 09364755824
بازدید امروز : 8
بازدید دیروز : 46
کل بازدید : 43008
کل یادداشتها ها : 320
اشک ودستمال کاغذی
دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست
یکم ازطلای خودحراج میکنی؟
عاشقم بامن ازدواج میکنی؟
اشک گفت:
ازدواج اشک ودستمال کاغذی؟
توچقدر ساده ای!خوش خیال کاغذی
توی ازدواج ماتومچاله میشوی
چرک میشوی وتکه ای زباله میشوی
پس برووبی خیال باش...
عاشقی کجاست؟
توفقط دستمال باش!
دستمال کاغذی دلش شکست
گوشه ای کنارجعبه اش نشست
گریه کردوگریه کردوگریه کرد
درتن سفیدونازکش دوید
خون درد
آخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او،ولی شبیه دیگران نشد
چرک وزشت مثل دیگران نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بودوعاشق وزلال
اوباتمام دستمالهای کاغذی فرق داشت
چونکه درمیان قلب خوددانه های اشک داشت...
نون و قلم نبی ست و ما یسطرون حسین
نون و قلم نبی ست و ما یسطرون حسین
طاق فلک علی ست به عالم ستون حسین
اصل حیات حضرت زهراست خون حسین
هستی تمام ظاهر و ما فی البطون حسین
با یک قیامت است هم الغالبون حسین
در این قیام نقطه پرگار زینب است
سردار سر سپرده جولان عشق کیست؟
تنها امیر فاتح میدان عشق کیست؟
عشق است حسین و گوش به فرمان عشق کیست؟
روح دمیده در تن بی جان عشق کیست؟
علامه مفسر قرآن عشق کیست؟
مفتاح قفل بسته هر کار زینب است
ذرات و کائنات همه مرده یا خموش
میدان احتجاج و زنی که علم بدوش
قلب جهان به عمق زمین گرم جنب و جوش
آتشفشان قلب خداوند در خروش
هوهوی ذوالفقار علی می رسد به گوش
یک تن شهید و یک تن دیگر اسیر شد
یک تن به خاک ماند و یک تن دیگر سفیر شد
یک تن نشان نیزه و شمشیر و تیر شد
یک تن کنار کشته صد پاره پیر شد
یک تن امیر آمد و یک تن امیر شد
بر خیل اشک و آه سپهدار زینب است
چشم ستاره در به در جستجوی ماه
بر روی نیزه دیده زینب گرفت راه
مبهوت می نمود به سرنیزه ای نگاه
آتش کشید شعله ز دل تا کشید آه
کی جانپاه زینب و اطفال بی پناه
راحت بخواب چون که پرستار زینب است
خورشید روی قله نی آشکار شد
زیباترین ستاره سر شیر خوار شد
ناموس حق به ناقه عریان سوار شد
هشتاد و چند خسته به هم همقطار شد
زیباترین ستاره دنباله دار شد
در این مسیر نور جلودار زینب است
از نای من به ناله چو برخاست نای نی
عالم شنید از پس آن های های نی
تو بر فراز نیزه و من در قفای نی
آنقدر سنگ خورده ام از لابه لای نی
تا این که یافتم سرت از ردپای نی
داغ تو هست آتش و نیزار زینب است
هیبتی یدرک ولایوصف عباس!
از عباس نوشتن کار من زمینی !!!!!!..نیست!
آخر کدامین فرشی عرشی را میشناسد؟
وجرات دارد نام اورا اینگونه وبی پروا بر زبان آورد!!!
هیبتی یدرک ولایوصف عباس!!!
واژه ای غریب اما پر معنا !
آسمانی وشهاب نشان
پاک وطیب ... عاشق وواله
امیدناامیدان ... برادری وفادار
عاشقی دلسوخته.شمعی فروزان...لب تشنه ای که تشنه تر از آب،
تشنه این بود که حسین رابرادر صدا کند! واو زمانی سیراب شد که
زهرا او را برروی زانوان مبارکش قرار داد وخطاب به او فرمود:پسرم
عباس!عباس
آخر معرفت وصفا ! عشق وفا...جود وسخا...زیرااوست پسر مولا
فرزند گل، زهراست
قرب خدا سزای آنان نیست
وآنان حق خود را اینگونه یافتند عباس علمدار وفداکرده دودست و...
حسین رئیس سپاه وغم دیده وسراز بدن جدا
وزینب
اما زینب...رضابه رضای پروردگارش...صبور به فراق برادرش ...
وآرام کننده رقیه
امروز میبالم به عشقم به محبوبم، به عباس،به امیدم،
وبیشتر به خود میبالم اگر او مرابپذیرد وناامیدم نکند
بزرگا عفو بفرما از این جسارت!
که اینگونه نارسا تورا سرود
بگشایی قبل از اینکه اشک ناامیدی از چشمم ببارد
تا اربعین چیزی نمانده !!
التماست میکنم بگذاری نوشته های بعدی را باسپاس از خدا
وسپاس از توآغازکنم تمام درد من از این غم است یا عباس
چه دور مانده ام از آفتاب چشمانت
بگیر دست مرا سردم است یاعباس
قربون توبرم آقا جان !!
عشق روزی رهگذر می آید
عشق روزی رهگذر می آید ومن نیستم
صبح روزی ، پشت در می آید و من نیستم
قصه دنیا به سر می آید من نیستم
یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند
کاری از من بلکه بر می آید ومن نیستم
خواب و بیداری خدایا بازهم سر می رسد
نامه هایم از سفر می آید و من نیستم
هرچه می رفتم به نبش کوچه او دیگر نبود
روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم
در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز
شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم
بعد ها اطراف جای شب نشینی های من
بوی عشق تازه تر می آید ومن نیستم
بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است
عشق روزی رهگذر می آید ومن نیستم
زری دلنشین
ای فلانک خاک عالم بر سرت ..... گر چنین گویی سخن با خواهرت
خواهر تو نیستم البته من ..... پس فزونتر از دهانت زر نزن
چشم هیز و خوی بد ، فکر پلید ...... از دل هر مصرعت آمد پدید
زشتی دید و کلام ذات تو ..... هست پیدا در همه ابیات تو
از خرد چون کم رسیده سهم تو ..... نیست زیبایی من در فهم تو
هم نگفته با تو هیچ آموزگار ..... هست طنازی به تای دسته دار
یا نمیدانند عشاق حسین ..... فرق ساده را میان تا و طین
همچنین آرایش من ای عمو ..... در خیابان نیست ، کم یاوه بگو
جای آرایش چه نزدیک و چه دور ..... سالن زیبایی است ای بیشعور
من لباس تنگ میپوشم ، بله ..... پوشش خوشرنگ میپوشم ، بله
میشوم طناز و زیبا و ملوس ..... میخرامم در چمن چون نوعروس
زلف خود ریزم برون از روسری ..... میکنم در چشم مردان دلبری
طره گیسو دهم در دست باد ..... گور بابای تو و روز معاد